سيد محمد باقر برقعى
3099
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خزان مازندران به فرمان يزدان به مازندران * به بستان ندادند ره بر خزان خزان است و ليكن چو ارديبهشت * در اينجا نبينى يكى نقش زشت بود دى ولى چون بهاران بود * گل باغ چون روى ياران بود ز فيض طبيعت به مازندران * بود بىخبر باغبان از خزان خزان را به مازندران راه نيست * ز ظلم خزان بلبل آگاه نيست تو گفتى زمرّد برون زمين * پراكنده دست جهانآفرين ز گلها فروزان هزاران چراغ * تو گفتى بهشت است بستان و باغ چمن اطلس سبز پوشيده است * به زيبايى خويش كوشيده است هزاران گل و لالهء بىنظير * به تن جامهها كردهاند از حرير هوا مشكبوى و زمين لالهخيز * به دى ماه و آذر فضا مشكبيز بود ابر آبستن از درّ ناب * فرومىچكد از دهانش گلاب به هرجا كند ديدگان تو كار * درختان همه بنگرى باردار به انگور بن قرمز انگورها * فروزان چو آويز بلورها بود برگها چون زمرّد به رنگ * در آغوش خود ميوه بگرفته تنگ چو گلگونهء يار انواع سيب * بياراست در اين مكان عجيب در انظار بينندگان برگ و بار * در آغوش همچون دو دلداده يار بدانسان كه بينى عروسى به تخت * همان گونه نارنج هم بر درخت در اينجا طبيعت بود باغبان * كه خوش داند او ، رازهاى نهان ز آهنگ مرغان به باغ اندرون * برد غم كند شادمانى فزون ز آهنگ مرغان شيرين سخن * كند رقص در باغ سرو كهن هزاران گل و لالهء رنگ رنگ * به هر گوشه روييده بر روى سنگ * * چو خورشيد بر گنبد لاجورد * برد دل ز بيننده گلهاى زرد چمن برده با نرگس تاجدار * سبق را ز گردون كوكب شعار چو بر تخت شد نرگس تاجور * چمن نيز شد مخزن سيم و زر چمن شد ز الماس نرگس غنى * به گلشن ببين فقر اهريمنى